روزگاری کشاورزی بود که یک  پسر و یک اسب داشت.روزی اسب کشاورز فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری نزد وی آمدند و گفتند:( عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد.) مرد پیر جواب داد: ( چه کسی می داند که این بد شانسی بوده یا خوش شانسی؟ ) همسایگان گفتند: ( البته که این یک بد شانسی است.) پس از یک هفته اسب کشاورز به مزرعه بازگشت و 20 اسب وحشی را هم با خود به مزرعه آورد.همسایگان برای عرض تبریک آمده گفتند: (چه اقبال بلندی که هم اسبت برگشت و هم صاحب 20 اسب دیگر شدی.)مرد پیر ، پاسخ داد: ( چه کسی میداند که این خوش اقبالی است یا بد اقبالی ؟) روز بعد پسر کشاورز ضمن اسب سواری در میان اسب های وحشی به زمین افتاد و پایش شکست.همسایگان برای تسلی آمده و گفتند: ( چه بدشانسی؟ ) و کشاورز گفت : ( چه کسی میداند که این خوش شانسی ایت یا بد شانسی؟ ) بعضی از همسایگان با عصبانیت گفتند: ( آقای پیرمرد نادان این حتماً یک بد شانسی است.) هفته ای دیگر گذشت و سپاهیان به شهر آمدند و همه جوانان سالم را برای جنگ در جبهه های دور دست به خدمت بردند ولی پسر کشاورز به دلیل پای شکسته اش در شهر ماند.همه ی همسایگان برای عرض تبریک نزد کشاورز آمدند و گفتند: ( چه خوش شانسی که پسر شما به جنگ نرفت.) و کشاورز گفت: ( کسی چه می داند؟ )

پس: اگر تمام زندگی خود را صرف تشخیص اتفاقات "خوب" یا "بد" کنیم، زندگی خود را به هدر داده ایم.

برگرفته از کتاب: رازهای شاد زیستن

 اثر: اندرو متیوس